قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
750
تاريخ الفي ( فارسى )
در همان ساعت تيغ بر بكير براند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت به آن ديوار داده گفت : بار خدايا يك جرعه شربت آب آرزوست . كوفيان به نظاره ايستاده بودند و آن سخن مىشنودند و هيچكس را ياراى آن نبود كه او را آب دهد . آن پيره زن از خانه بيرون آمد و قدحى از آبگينه پرآب ساخته به دست وى داد . چون مسلم آن قدح بر لب نهاد ، خون شد . آن را بريخت . باز پرآب كرده به دو داد . اين بار نيز پرخون شده بريخت . بار سيم كه قدح بر لب نهاده دندانهاى مباركش در قدح ريخت . مسلم قدح بنهاد و گفت : آب خوردن من به قيامت افتاد . پس يكى از عقب مسلم درآمد و نيزهاى بر پشت وى زد كه مسلم به روى در افتاد و مردمان از اطراف و جوانب درآمده او را بگرفتند و پيش پسر زياد بردند . و او در آن محل در كوشك امارت بر سرير ايالت نشسته بود . چون مسلم را درآوردند سلام نكرد . [ نگهبانى ] گفت : چرا بر امير سلام نكردى ؟ گفت : زيرا كه در اين سلام نه سلامتى دنيا و نه سلامتى عقبى مىبينم . و در روضة الصفا چنين آورده كه مسلم گفت : چون مرا خواهند كشت سلام چه نفع رساند و اگر زنده خواهد گذاشت سلام بسيار خواهم كرد . ابن زياد گفت : اى پسر عقيل تو هنوز اميد بقا دارى ؟ القصّه ؛ پسر زياد مدّتى سر در پيش انداخته آنگاه سر بر آورده و گفت : چرا بر امام زمان بيرون آمدى و اين فتنه انگيختى ؟ مسلم گفت : امام زمان حسين بن على است و من به فرمان او به اين شهر آمدم و آنچه كردم در آن رضاى حقّ جستم . امّا اهل شقاوت نگذاشتند كه حقّ به مستحق رسد . يابن المرجانه يقين مىدانم كه به كشتن من امر خواهى كرد . امّا پيش از اين كسى را بفرماى كه از قبيلهء قريش باشد تا نزد من آيد كه اين وصيّتى كه دارم به او بگويم . پس بازنگريست . عمر بن سعد را ايستاده ديده گفت : اى پسر سعد بنابر قرب قرابت كه مرا با تو هست سه وصيت مىكنم . ملتمس آنكه وصيّتهاى مرا قبول كنى . « 1 » وصيّت اوّل آن است كه در اين شهر هفتصد درم وام دارم و اسب مرا نعمان حاجب دارد ؛ بستانى و سلاحى كه در بر دارم آن را بردارى و سلاح مرا با اسب من به فروش و قرض مرا ادا نماى . عمر بن سعد قبول كرد . پسر زياد گفت : اسب و سلاح از آن تست و هيچ كس مانع نخواهد شد . پس [ مسلم ] فرمود وصيت دويم آن است كه چون مرا شهيد كنند مىدانم كه سر مرا به شام خواهند فرستاد ، تن مرا از پسر زياد در خواهى و در جايى كه مناسب دانى دفن كن . پسر زياد چون اين وصيت بشنيد گفت : چون تو را كشته باشند هرچه با جسد تو كنند گو بكنند .
--> ( 1 ) . براى آگاهى از ماجراى افشاى راز مسلم بن عقيل توسط عمر سعد و اعتراض ابن زياد بر اين كار عمر ؛ - الكامل ، ج 5 ، ص 131 ؛ نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 152 .